|
تنهای تنها |
|
خداوندی نهایت است اما بقدر نیاز تو فرود می آید بقدر آرزوی تو گسترده میشود و بقدر ایمان تو کارگشا |

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:24 توسط آیناز |
منم تنهاترین تنهای تنها
و تو زیباترین زیبای دنیا منم یلدای بی پایان عاشق توبودی مرحم زخم شقایق نگاهت را پرستم ای نگارم فدای تار مویت هر چه دارم
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 13:55 توسط آیناز |

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 13:50 توسط آیناز |
تو را من دوست می دارم نه قدر آب دریاها
که روزی خشک میگردد شوندبیچاره ماهیها
تو رامن دوست می دارم نه قدر غنچه وگلها
که گل پرپر شود روزی بر آرد آه از دلها
تو را من دوست می دارم به قدر کهکشانها
که جاویدان بماند عشق من تا ماندن آنها
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 21:52 توسط آیناز |
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد دل به رویای خوش خاطره ها می بندم باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 20:55 توسط آیناز |
سلام ای همسفر ای خوب سلامی گرم و بی پایان
تو را می جویم از خورشید تو را می خواهم از باران کجایی ؟ نیستی در شهر تمام کوچه ها خالی ست تو رفتی و رها کردی مرا با درد بی درمان گل مریم ، گل یاسم ، تو نزدیکی به احساسم نبیند چشم من روزی تو را غمگین و سرگردان بیا آرام و پاورچین کنارم اندکی بنشین بگو از هر چه می خواهی شکایت کن ازین و آن خداحافظ نمی گویم تو را ای صبح شورانگیز دعایت می کنم هر شب دعایی از دل و از جان
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 14:28 توسط آیناز |
آه ای بالاترین فریاد من
ای که تامن زنده ام دریاد من کی به داد عاشقی چون من رسی خسته ام از این همه دلواپسی خسته ام مانند بغض در گلو نی لبک از حال و روز من بگو نای رفتن در عصایم نیست نیست های هایم در صدایم نیست نیست خسته ام در انزوای سرد خویش مانده ام با این دل پر درد خویش نی لبک ساز و دوبیتی سر بده این دل مجنونیم را پر بده ! ! !
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 20:13 توسط آیناز |
قنــاری در قفــس مــرده اسـت مــی دانی ؟
شــقایق زرد و پژمــــرده اسـت مــی دانی ؟ ببین وهم عجیبی را که در رویای پرواز است دل پـــــــــروانه آزرده اســــت مـی دانی ؟ عجــب جشــن غریبی ، میـــز آمــاده اسـت کسی سـهم تو را خورده است مـی دانی ؟ من از قـــلب غزلـــهایم تو را صـدا مـی کنم چـــــراغ واژه افــــسرده اسـت مـی دانی ؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:15 توسط آیناز |
در این ســکوت شکـستم بیــا صـــدایم کن
بیــا از این شـب بی انتها جـدایم کن بیــا دوباره مـرا چون ســتاره در دل شــب درون بسـتر هفـت آسـمان رهـایم کن بــرای آنـــکه ببیــــنی زوال قلــب مـــــرا به پای حضرت چشمت ،بیا فـدایم کن چه درد می کشم امشب ،تو را به حرمت عشق به اسـم اعظم دل با غــزل دوایـم کن بیــا که بی تــو در این اضطراب خـواهم مـرد دگر از این همه دلواپسی رهایم کن !
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:1 توسط آیناز |
گفتم که خدا مرا مرادی بفرست
طوفان زده ام راه نجاتی بفرست فرمود که با زمزمه یا مهدی (عج) نذر گل نرگس صلواتی بفرست
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:58 توسط آیناز |
| ||||||